بستن تبلیغات

علی اکبر یادگار امام حسین (ع)





[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 فروردين 1392 | 14:36 | نویسنده : خاله معصومه |

در روز ٩ فروردین ساعت ١٠:٢٠ صبح فاطمه سما عشق خاله چشم های خوشگلش رو رو به دنیای جدید گشود . انشاالله زیر سایه پدر و مادرش زندگی کند و همیشه سلامت باشد.

من و علی اکبر  خونه بودیم و منتظر به دنیا امدن نی نی بودیم دایی حمید رضا با باباحاجی  و مامان جون رفته بود بیمارستان  زنگ زد و  مژدگانی خواست و گفت که نی نی بدنیا امده و هر دو سالم هستند . با شنیدن این خبر  علی اکبر شروع به دست زدن کرد . و ما خیلی خوشحال شدیم  و با پسر مامان و بابایی به بیمارستان رفتیم علی اکبر فکر می کرد که عروسک بغل ما است . امروز وقتی صدای گریه اش رو شنید متوجه شد که عروسک نیست و ما بهش گفتیم نی نی علی اکبر گفت ینی یعنی نی نی

 

خدا حفظشون کند




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 فروردين 1393 | 15:20 | نویسنده : خاله معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای قندعسلی





[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 فروردين 1393 | 12:54 | نویسنده : خاله معصومه |

علی اکبر عزیزم ورود به دومین بهار زندگیت را همزمان با ورود به دومین بهار عمرت تبریک میگم.

1

انشاالله 120 ساله بشی و همیشه شاد و سلامت باشی.

1

روز 28 اسفند ماه دو روز قبل از تولدت برات جشن گرفتیم. همه چیز خیلی عالی بود و یه روز بیادموندنی برای ما بود. 

1

خدایا شکرت بخاطر همه نعمت هایی که روزی ما کردی. امسال هم برای هممون بهترین ها رو رقم بزن. الهی آمین.

1




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 فروردين 1393 | 10:39 | نویسنده : خاله معصومه |

1

38 روز بعد از تولد

1

38 روز مانده به تولد یکسالگی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 | 19:26 | نویسنده : خاله معصومه |

ااموز اول بهمن است و پسر گل ما وارد یازدهمین ماه زندگی شدی ده ماهه که تو در کنار مایی و ماشاالله هر روز شیرین تر از قبل میشی و زندگیمون رو شیرین تر از عسل کردی عشق مامان در این ماه تولد خاله جون است . 

جمعه عمه برای علی رضا تولد گرفته بود البته تولد علی رضا ٣ دی ماه است که امسال مصادف با اربعین بود وعمه جون برای اینکه علیرضا رو خوشحال کنه براش یه تولد خودمونی گرفته بود و برای علیرضا و مریم شب خیلی خوبی بود و خیلی خیلی شاد بودند و حسابی رقصیدند و به شما هم حسابی خوش گذشت.

ا

ا

مامانی برای به نام زدن خونمون یه سری مشکلات پیش اومده دعا کن بخیر  بگذره و خیال من و بابایی راحت بشه.  البته این اتفاقت باعث شد پی ببریم که چه عزیزایی در کنارمون هستند و توی همه مسائل پشتوانه محکمی برامون هستند الحمدلله علی کل نعمه.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 13:18 | نویسنده : خاله معصومه |

قد دردونه : 73 سانتی متر

وزن نازدونه : 9.150 گرم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 دی 1392 | 1:22 | نویسنده : خاله معصومه |

علی اکبر دو چرخه سواربه لطف خدای متعال اموز پسر کوچولوی شیطون ما 300 روزش می شود . علی اکبر ما کلی کارهای جدید یاد گرفته و احتیاج به مراقبت بیشتر دارد .

کارهای جدید او :

اشاره کردن با دست به افراد و عکس ها به معنی اینکه بیا که این کار رو از بابا جون یاد گرفته

باز کردن در کشو ها بخصوص کشوی کمد خونه بابا جون و برواشتن بیسکوئیت گفتن به به 

راه رفتن با روروئک

گفتن کلمات مئوبه (محبوبه)ابوفض(ابوالفضل) به به - دد

ان شا الله 3000 بشی گل پسری




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 دی 1392 | 1:42 | نویسنده : خاله معصومه |

بالاخره علی اکبر کوچولوی ما دندون خوشگلش درامدهورا

اماباچه رنج ودرد وتبی  کلافه

روز ١٥ آذر ٩٢ دندون پسمل ما در آمد بعد از آن علی اکبر مدام لثه هاشو میخاروند که کاشف به عمل آمد که مروارید بغلی هم در حال در آمدن است . از روز چهارشنبه دوباره نفس مامان تب کرد . مامان جون گفت که مال دندونشه فردا صبح با بابا و عمه و علیرضا و مریم رفتیم دکتر و خانم دکتر پس از معاینه کلی دارو داد و گفت که تب خیلی بابا است . القصه سرشمارو درد نیارم بعد از خواندن دعای نور ، پاشویه ، شب زنده داری با عمه و مامان جون ها و کلی مراقبت روز شنبه خدارو شکر تب شما آمد پایین و با خوردن داروها گلو درد  بهتر شده اما چیکار کنیم از دست ننه سرما و سرماخوردگی ؟؟                          

انشاالله دندونات رو بی دردسر در بیاری ودرست ازشون مراقبت کنی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 آذر 1392 | 0:40 | نویسنده : خاله معصومه |

امروز تصمیم گرفتم که پستونک رو ازت بگیرم شما هم از صبح تا ظهر نمیخواستی اما موقع خوابت که شد دیگه طاقت نداشتی چون که عادت داشتی با پستونک بخوابی و کلی گریه کردی و تو بغل مامان خوابت برد

تا شب هم فقط موقع خواب گریه کردی که بابابرات لالایی گذاشت و من هم کلی تو اتاق چرخوندمت تا خوابت برد .

الان که این پست رو میذارم ساعت ٢:٢٠ شب است و دیگه گریه نکردی انشاالله تاصبح خوب بخوابی و گریه نکنی.خواب

 

به امید خدااین نیز بگذرد  .




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 23:42 | نویسنده : خاله معصومه |

گل پسری مامان حالا دیگه تنها میشینی و با اسباب بازیهات بازی میکنی  و کلی میخندی و دست میزنی قهقهه

 

دیروز وقتی مامان جون شما رو برد جلو عکست و گفت این کیه : گفتی "ٌٌٌاکبر" یاد گرفتی اسمت رو بگی تشویق

 

 آفرین  صد آفرین  فرشته روی زمین




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 2:25 | نویسنده : خاله معصومه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد